Sunday, May 14, 2006

یه سری از دوستام

آذین اون آذین همیشگی نیست. به نظر می رسه که یک آذین همیشگی وجود داره. خوب به جهنم. مگه خودم همون خود همیشگی ام. باز به نظر می رسه یه خود همیشگی وجود داره. آذین: بابا همه چی وله وله. جمله ای که باهاش خیلی حال می کنم.

سینا رو می بینم. از دور تابلو. از دور مزخرف. از دور می تونه هر چیزی باشه. حیفه که نزدیک بشی. یادم نیست این پسره چی جوری یه دفعه شد دوست صمیمی. به خدا یه روز بود که دوست صمیمی نبود. سینا خوبه برای قایم شدن. چون تا یه حدی جمع و جورم می کنه. آهان پس واسه این شد دوست صمیمی.

روزبه می خواد ول بشه. انگار دنیا به خاطر بزرگی بیش از اندازش براش قفسه. می خواد آزاد بشه. کچل کرد. فکر کرد این جوری می شه. نمی دونم شایدم شد. بعضی وقت ها وقتی می بینمش فقط می تونم بخندم، فکر می کنم حداقل فرقش با من اینه که می دونه چقدر بد گیر کرده. فقط امیدوارم یه روز بفهمه که برای آزادی زیاد احتیاج به فرار به جایی دیگه مثلا تو مخش نیست.

آرش یه روز یه دفعه برای چند لحظه امیدوارم کرد. آره و دقیقا همون روز و همون ساعت تمام امیدهام رو به گه کشید. تو چت گفت که دوستم داره. نمی دونستم کیه. بعدش گفت: دوست داشتی دختر بودم، نه؟ گفتم: فکر کنم.

هوشمند . ازش می ترسم. وقتی حرف می زنه خیلی اعتماد به نفس داره. این همون هوشمندیه که بالا سرش تو چمن ها وایساده بودم و اون دراز کشیده بود و می گفت: خوب حالا کی هست؟ من: اون. می گفت: خوب اون که تموم شد؟ الان کیه؟ یادمه دیگه نتونستم چیزی بگم. یادمه به نظر من سیر امور به این راحتی نبود.

نیوشا بد مغروره. دوست خیلی خوبیه. چرت و پرت می گم و گوش می کنه و چون چیزی نمی فهمه، می تونه خیلی خوب جواب بده. فکر کنم یه بار بهم گفت یا باید می گفت:ممد علی تو واقعا ساده و احمقی. منم تنها چیزی که تونستم بگم یا می گفتم این بود که: جون تو چیز دیگه ای نمی تونم باشم، مگر نه حتما می شدم. اون همیشه من رو به یاد اون جمله می اندازه که می گفت: "هی فلانی زندگی شاید همین باشد."

علی خوبه. نمی دونم مثل اینکه خوبه. دوستمه. یعنی دوست خوبمه. یعنی نه دشمنمه. نمی دونم مثل اینکه همین تضاد ها باعث پیشرفت می شه. سیر دیالکتیکی شکل گیری من و من متضادم برای فرار از واقعیت و قبول واقعیت و سوق به من جدید.

ا.ی.ن. بچه است. یعنی نه اون قدم بچه، از ماها بزرگتره. یه روزی، زوری وارد دنیای آدم بزرگ ها شد و موند. نتونست دیگه برگرده. فقط تونست ادای اون قدیماشو در بیاره. یادمه یه روزی به من گفت: رستم، خواستی می تونی به من بگی. من: چی رو؟ این که هنوز بچم؟

امیر کلاسیکه. واسه حدود اوایل قرن نوزدهم. فکر می کنه که باید رو چیزها جدی فکر کنه. درست راه می ره، یعنی منظورم در مقایسه با ما انسانهای وازده قرن جدید. امیر: خیلی وقته دارم فکر می کنم چه جوری باهاش برخورد کنم؟ اما من فقط به این فکر کردم که هم می تونست عاشقش بشه، هم می تونست ازش تنفر پیدا کنه، هم می تونست بکشتش و هم می تونست انکارش کنه. هیچ فرقی هم واسم نمی کرد. همینه فرق من و اون.

ن. قویه یا حداقل تا حدی که می تونه اداش رو در می آره. فکر می کنه این جوری می شه. شایدم می شه. فقط باید اون تفکرات رو نرم کنه. یعنی هروقت وقت کرد. باید دوباره همش رو تکرار کنه. باید زمختیش رو از بین ببره. یادمه یه روز خندید، یه خنده عصبی به یه زنی که برای یه اتفاق بد گریه می کرد.

...

فکر می کنم همه اینا رو قبل از یه زمانی نمی شناختم، اما مطمئنم یک زمانی هم بوده که بعدش دیگه تو مخم یه جایی داشتن.

Monday, May 08, 2006

یه راوی

یه راوی مریض مشکل ساز،

روایت می کنه برای یه سری دیگه،

هیچ کدوم از روایت هاش رو خودش تجربه نکرده،

بیشتر اون ها رو حتی ندیده که اتفاق بیافته،

آدمی که یه سریش رو اصلا نمی تونه تصور کنه،

یه سریش رو نمی تونه بنویسه،

یه سریش رو حتی نمی تونه روایت کنه.

Friday, May 05, 2006

تنهایی
(جزییات اون سوسک له شده)

“تنهایی هم یک مفهوم مثل تمام مفاهیم دیگه”، این جمله به مسخرگی این جمله است که “تلخی هم، یک مزه است مثل مزه های دیگه”. می دونم اینا فقط بهانه های مسخره برای ادامه دادن، ولی قبول کنید چاره ای ندارم، چون هنوز زنده ام.

حدود یک ماه پیش بود. از اون روزایی بود که داری خفه می شی و نمی دونی باید چی کار کنی. وقتی رسیدم خونه برای این که کسی متوجه نشه سریع رفتم دستشویی. بغض شدید گلوم رو گرفته بود، اما گریه نمی کردم، نمی دونم خودم جلوشو گرفته بودم و یا اشکام خشک شده بود. (روش نمی شد)

سعی کردم حداقل یک کم گریه کنم تا بتونم راحت تر نفس بکشم. شروع کردم به مشت زدن به کاشی های دستشویی، گفتم شاید از درد گریه ام بگیره. یک دفعه متوجه شدم دارم سرم رو هم می کوبم به دیوار. درد بدی در سرم پیچیده بود.(سرش چیزی نشد، نگران نباشید)

نمی شد، نمی تونستم گریه کنم. به سختی نفس می کشیدم. تازه متوجه شدم که باید خودم رو اروم کنم ، با این کارا داشتم وضعیت رو بدتر می کردم. خشونت، پریشونی درونم رو ببشتر می کرد، چون من از خشونت می ترسم.

ساکت نشستم و سعی کردم همون یک کم نفسی که از کنار بغضم از گلوم می گذشت رو به استفاده کامل برسانم. کاملا بی حال شده بودم. حس کردم که دارم می میرم. دیگه صدای نفس کشیدنم شبیه این آسمی ها شده بود که از اسپری استفاده نکردن. (البته مصمئنم که فکر نمی کنید که الان واقعا می میره)

چشام به یک چیزی خیره شده بود. مغزم حدود پنچ دقیقه بعد تونست تشخیص بده که اون یه سوسکه. می تونستم این آشفتگی درونی رو تبدیل به خشونت کنم و اون سوسک رو له کنم. اما ریسک بود، چون این کار اکسیژنی زیادی از بدنم مصرف می کرد و ممکن بود هوا کم بیارم.

در آخر تصمیم گرفتم که تکون نخورم و همونجور بمونم. سوسک هم تکون نمی خورد. مونده بودم اونجا روی دیوار برای چی ایستاده بود. هیچ کاری نمی کرد. تنها بود. یک لحظه احساس کردم نکنه برای من اونجا ایستاده. شروع کردم به حرف زدن با اون. (حداقل که می تونه خیال کنه که داره با سوسک حرف می زنه)

چته؟ واقعیتش دلم بد گرفته. احساس می کنم شدیدا به کسی احتیاج دارم که باهاش صحبت کنم. مثلا چی بگی؟ نه آخه مشکل فقط این نیست که چی بگم. می دونی .... خوب بگو. از من خجالت می کشی؟ نه، امیدوارم بفهمی. ببین این خلا درونی این جوری حل نمی شه. من احتیاج به محبت دارم. احتیاج دارم برای کسی مهم باشم. هو...چرا می خندی؟ من دارم جدی صحبت می کنم. خوب لامصب شاید این حرفها مسخره باشه، ولی واقعا این جوریه. شاید یه مرض روانیه، شاید به خاطر عقده دوران بچگی، شایدم به خاطر حفره ای که خدا درونم گذاشته.

خوب فهمیدم چه مرگته. خوب تو اصلا احتیاج به هیچ کس نداری. چرا، تو نمی فهمی. مثلا وقتی بدونم فلان کار رو انجام بدم مورد توجه قرار می گیرم، خیلی بهتر و بااشتیاق انجام می دم. خوب حالا منظورت چیه؟ هیچ چی، منظورم اینه که منم یه دختر می خوام که دوستم داشته باشه. منم از اون دستای کوچیک سفید نرم می خوام. منم از اون دل های نازک می خوام که برای من نگران شه. منم از اون روحیه های قاطی می خوام که اصلا نمی تونه تصمیم بگیره چی کار کنه. بازم که داری می خندی. (یه جورایی فکر می کنم داره روانکاویش می کنه)

خوب کی جلوت رو گرفته، برو یکی داشته باش. خوب لامصب دست من نیست. یکی باید پیدا بشه که هم من دوستش داشته باشم و هم اون من رو. اه، خوب پس زر نزن. من تو رو خوب می شناسم، تا اخرشم هیچ گهی نمی خوری. این چرت و پرت هایی رو که گفتی ولش کن. تو باید شروع کنی به متنفر شدن. الان امادگی اش رو هم داری. باید از همه و تک تک کاراشون تنفر پیدا کنی. باید به همشون بدبین بشی، حتی نازکترینشون. باید بپذیری که انسان ها همه به فکر خودشونن، باید بفهمی که همه می خوان ازت سو استفاده کنن. خوب حالا یواش یواش باید خشمگین شی. الان حالت بهتر می شه، بلند شو و این سوسک رو هم له کن، دیگه برای صحبت با خودت احتیاج به واسطه نداری.

حالم خیلی بهتر شده بود. بلند شدم و سوسک رو با انگشت لمس کردم. سوسک هیچ تقلایی نکرد. نمی تونستم بکشمش. اما گیر داده بود. می گفت بکشش. می گفت محبت برات زهره. وابستت می کنه. آخرش با خودم گفتم که یک سوسک که نمی تونه تنهایی من رو پر کنه. این حرفها رو هم با خودم زدم نه با این سوسک چندش آور.

آروم لهش کردم. در ابتدا احساس قدرت عجیبی کردم. اما یواش یواش اون حفره پیداش شد. یه جایی درونم بود. ببین چیزی که بود این بود که تو دنیا هیچ خبری نشده بود. همه چیز مثل قبل بود. من و همه همون قبلی ها بودیم. فقط این سوسک که تنها دوستم بود، مرد. (چرت می گه، می خواد دلش به حال خودش بسوزه و البته دل شما براش. مگه سوسکم بهترین دوست ادم میشه.)

دوباره نفسم گرفت و افتادم همون بغل دستشویی. دیگه تصمیم گرفتنم تا آخر دنیا اونجا بمونم. اونجا زیاد ادم احساس تنهای نمی کنه.

(فکر می کنم تا یه ربع دیگه یکی پیداش بشه که دستشویی داشته باشه و نگذاره اون تا ته دنیا اونجا بمونه)

Friday, March 31, 2006

یک مرد به یک باره خوب

خوب از موهاش شروع کنم. موهایی پریشون و به هم ریخته. البته وقتی که جوانتر بود، الان دیگه موی زیادی نداره. خودش سعی می کرد موهاش رو پریشون کنه، چون فکر می کرد دخترا خوششون می اد.

دو توجیه خوب دیگه ای هم داره که در همه چیزش تاثیر گذاشته از همین موهاش تا لباس پوشیدنش و طریقه برخوردش با دیگران. توجیه اول، حرف های نصف کاره ای که از پست مدرن شنیده. ساختار شکنی و راحت زیستن. توجیه دومشم تنبلیش.

پیشونی بلند با یه جوش بزرگ و جای ابله مرغونی که بچگی گرفته.

بعدش به ابروهای پر پشتش می رسیم که همیشه عمش که یه ارایشگر بود وقتی می دیدش می گفت ادم رو وسوسه می کنه که ابروهاش رو ورداره. ابروهاش خیلی به سمت پایین مایل و تقریبا به چشاش چسبیده.

چشایی که هیچ وقت درست نفهمید که مشکی یا قهوه ای. یعنی روشم نشد از کسی بپرسه.

زیر چشاش بیشتر وقت ها گود رفته که خبر از مریض احوالیش می ده. البته خیلی تو چشم نمی زنه و کسی هم اگه دقت نکنه نمی فهمه.

دماغ نه خیلی بزرگ و نه خیلی هم خوش تراش. اما همیشه موهای دماغش بیرون زده. وقتی دیگه خیلی تابلو می شه، بقیه بهش می گن و اونم با نحسی کوتاهشون می کنه.

از لباش و کم رنگی مفرطش و خشکی همیشگیشون که بگذریم دیگه بقیه صورتش پر مو. حدود سی سالگیش که بود تقریبا تمام صورتش حتی تا زیرچشاشم پر مو شده بود. از مرز سی و پنج و اینا که گذشت دیگه زیاد تفاوتی نکرد و ثابت موند.

در مورد گوشهاشم تنها چیزی که می تونم بگم اینه که از این اینه بغل ها نیست و عادی.

خیلی چاق نیست، یعنی از از اونایی که چاقیشون در اون حد که فقط به نظر می اد که شکم دارند، در صورتی که در واقع چربی های اضافی دور بدن هم دارند. کمی غبغب هم داره. یعنی وقتی سرش رو خم می کنه معلوم می شه.

همیشه فکر می کرده که ناامیده. البته هیچ وقت خودکشی نکرده و فکر کنم از بیست و دو سه سالگی بود که به راحتی اعتراف می کرد که خیلی ترسو و فقط به خاطر این ترس که خودش رو نکشته. البته دلایلی مثل اینکه اون دنیا معلوم نیست چه خبره و شاید بدتر باشه هم می اورده.

نمی دونه به خدا اعتقاد داره یا نه. یعنی می گه نداره اما چندباری در اوج درماندگی ناخواسته ازش کمک خواسته، با جمله ای به این شکل "نمی دونم وجود داری یا نه، اما اگه هستی لااقل این دفعه روکمکم کن." همیشه می گه اگه بخواد خدایی هم باشه باید متغیر باشه، یعنی خود خدا هم پیشرفت کنه.

حدود سی سالگیش یه بار یه خواب ترسناک دید و از خواب پرید. درست همون لحظه یعنی لحظه از خواب پریدنش یه دختر هم از خواب پرید که به نظرم همون خواب رو دیده بود. شاید اگر به دختره برمی خورد سرنوشتش عوض می شد، اما دختره رو ندید.

قبلش هم حدود بیست و دو سه سالگی عاشق چند نفری شد. اما یواش یواش حس کرد که تو وجود همه دخترها یه چیزی هست که نمی تونه تحمل کنه. یعنی متوجه شد که حتی نمی تونه طوری فیلم بازی کنه که حداقل طرفش از رابطه لذت ببره. تازه تو اون سن هنوزم خیلی تو خودش نرفته بود.

یواش یواش از سی سالگیش به بعد خیلی تو خودش رفت. خوب دلایل زیادی برای خودش داشت. فکر می کرد به زندگی نگاه تلخی داره. همین نحسش کرده بود و جمع های شاد دوستان حالش رو خراب می کرد. نمی دونم شایدم یه بیماری روانی داشت، اما خوب هیچ وقت پیش روان پزشک نرفت.

الان حدود چهل سالش. کارمنده و چون تنهاست و تغییر زیادی هم تو زندگیش نمیده، می تونه با حقوق کمی که بهش می دن زندگی کنه.

در مورد سکس با یه نفر. حدود 10 سال پیش بود که درست در روز تولدش براش موقعیتی پیش اومد. اون هم فقط به این خاطر بود که تصمیم گرفته بود که فرداش یعنی روز بعد از تولدش خودش رو بکشه. به این باور رسیده بود که این دفعه دیگه نمی ترسه و خودش رو می کشه. برای همین با خودش تصمیم گرفته بود اون سال لااقل یه کادوی تولد از خودش دریافت کنه و اون هم زنی بود که اجاره کرده بود برای سکس. البته با اینکه سی سالش بود و تقریبا هیچ مکتب و خدای خاصی رو قبول نداشت ولی احساس بدی داشت که داره این کار رو می کنه. در درونش تقصیر رو انداخت گردن رفقاش و اشناهاش که حتی یه کادوی تولد برای اون نگرفته بودند. با زن وارد خانه شدند و خیلی سعی کرد که تشویشش رو نشون نده. زن به یکباره کاملا لخت شد. روش نشد به زن بگه که اون جوری اصلا لذت نمی بره و باید از اول تکه تکه خودش لباسای زن رو در بیاره. خلاصه اینکه هر چی سعی کرد نتونست کاری بکنه و پول زن رو داد و گذاشت که بره.

اون خودش رو نکشت. چون فردای روز تولد سی سالگیش که از خواب بیدار شد دو تا حس خوب داشت. اینکه با یه زن خراب با اینکه موقعیتشم جور بوده سکسی انجام نداده(به این موضوع تا اخر عمرش هم افتخار می کرد) و دیگری اینکه روز تولدش گذشته بود. البته دست به خود ارضایی زد. یعنی خیلی وقت بود که این کار رو می کرد. اما هیچ وقت احساس بدی از این کار نداشت. دقیق یادش نیست اما از پنج سال پیش کم کم دست از این کار هم برداشت.

چیز زیاد دیگه ای برای گفتن ندارم جز اینکه بگم الان روزا چی کار می کنه. خوب کتاب و فیلم خیلی دوست داره. مخصوصا از اون فیلم هایی که مادری درش هست که به بچش خیلی محبت می کنه. همیشه هم وقتی یه همچین فیلمی می بینه، گریه اش می گیره. زمان دیدن این فیلم ها و مخصوصا موقعی که گریه می کنه شدیدا حس می کنه که می فهمه که عقده ادیپ چیه.

خیال پرداز شده. یعنی از سنین پایین اینگونه بود. اما الان دیگه ناخوداگاه با خیالاتش حرف می زنه. با اونا زندگی می کنه. البته دیوونه نشده، یعنی اگه کسی اونورا باشه حواسش هست و خیالاتش رو برای چند لحظه ای قطع می کنه.

تو خیالاتش همه چی جور دیگه ای. دیگه از زنها نمی ترسه و زن خیلی دوست داشتنی داره. یه دختر کو چیک بزرگتر از 5سال داره (از بچه کوچیک ها و گریشون جتی تو خیالشم می ترسه) و یه پسر 12 ساله که خیلی باهاش رفیق. تا حالا بیش از هزار بار صحنه اشنایی با زنش تا زمان ازدواج رو تصور کرده. هیچ وقت هم تو خیالش با زنش سکس انجام نداده.

Sunday, February 19, 2006

من خیلی حوصلم سر می ره

من وقتی حوصلم سر میره سعی می کنم از پنجره اتاقم طوری تف کنم که بیافته تو باغچه. سعی می کنم که طوری تو دیوار مشت بزنم که جای چهار تا انگشتم بمونه. اگه کسی تو ساختمونم نباشه، به جای پایین رفتن از پله نرده ها رو با دستم می گیرم و پایین می رم.

من وقتی حوصلم سر می ره، یه چند تا دختر گیر می ارم و عاشقشون می شم. از بین اون دختر ها اونایی رو که مطمئنم عمرا راه نمی دن، انتخاب می کنم و بهشون ابراز عشق می کنم. بعدش یه مدتی از عشق اون دخترها دیوونه می شم، وقتی که طرف با شدت گفت برو دنبال کارت، میرم و تریپ عاشقای شکست خورده رو می گیرم.

من وقتی حوصلم سر می ره می شینم رو راههای مختلف خودکشی فکر می کنم. بعدش می رم سراغ راه های کشتن افراد دیگه. تمام صحنه هاش رو تو ذهنم مجسم می کنم. معمولا تو این صحنه ها وکیلی رو هم که بعدا قراره مسولیت وکالت من رو بر عهده بگیره، تصور میکنم. به نظرم سعی کنه که من رو دیوونه جلوه بده که دارم نزنن. البته اولش احتیاج است که من با استناد بر دوران کودکی و عقده های فرو خورده روانی(که هر شخصی یه چند هزارتایی می تونه جور کنه) قتل رو برای وکیلم موجه جلوه بدم.

من وقتی حوصلم سر می ره، ساعت ها می شینم به یه لیوانی که روی میزه، خیره می شم که بتونم حرکتش بدم. اما نمی دونم چرا هیچ وقت نمی تونم این کار رو بکنم.

من وقتی حوصلم سر میره اونقدر می خورم که دیگه به سختی می تونم حرکت کنم. اونوقت یاد چاقیم می افتم و در کنارش یاد ریزش موهام. میرم و تو اینه موهام رو نگاه می کنم که ببینم نسبت به قبل چقدر ریخته. البته ناراحت نمی شم که داره موهام میریزه. من دوست دارم زشت بشم. چون اونوقت دختر های بیشتری هستند که من می تونم بهشون ابراز عشق کنم و مطمئن باشم که عمرا به من با اون قیافم راه نمی دند.

من وقتی حوصلم سر می ره از این که خدا مرده، به این میرسم که حیف شده که خدا مرده. بعد، از این که حیف شده که خدا مرده می رسم به این که حیفه که من بمیرم. بعدشم فکر کردن به راه های خودکشی را به زمانی بعد موکول می کنم. در این بین سعی می کنم مخ یکی رو به کار بگیرم که قبول کنه که خدا هست یا بودنش خوبه.

من وقتی حوصلم سر می ره، یه مخلوط اب غوره غلیظ میخورم. بعدش بی حال می شم ، می رم و می افتم تو رختخواب تا خوابم ببره، اما اصلا خوابم نمی بره، اونوقت به خدا گیر می دم که هوی قشنگ!! من که حتی نمی تونم بخوابم چی جوری تو زندگیم موفق بشم، بعدش یادم می افته بر طبق یه عادت قدیمی خدا رو کشتم، و بعدش بحث استدلال اینکه حیف شده خدا مرده می رسه و ....

من وقتی حوصلم سر می ره، می شینم و به این فکر می کنم که کاشکی می شد با این هیکلم برم تو مخم زندگی کنم، اخه ادمهای اون تو خیلی بهترند. همشون رو خودم طوری ساختم که من رو دوست دارند.

من وقتی حوصلم سر می ره، به عکس های روی دیوار اتاقم خیره می شم و به این فکر می کنم که کاشکی همه چی مثل اونها ساکن و بی تغییر بود. کاشکی حوصلم از حوصله سررفتگی سر نمی رفت، چون اونوفته که دیگه هیچ راهی برای فرار ندارم. برای مرتبه یک حوصله سر رفتگی هزاران تا راه دارم، اما برای مراتب بعدی هیچ چی...

من وقتی حوصلم سر می ره و دیگه هیچ کدوم از راه های بالا جواب نمی ده، می شینم و این چرت و پرت ها رو می نویسم، اما واقعیتش دیگه حوصله نوشتن هم ندارم.

Wednesday, February 01, 2006

یه سری ادم

فشار بار رو دوش یه باربر پیر که همه می دونستند دیگه ازش کاری بر نمی اد، اما خوب از طرفی هم می دونستند که هر باری که می بره برابر با همون لقمه بچش موقع صبحونه است. توجه اون باربر به زنی که دم بساط مایو فروشی مردانه ایستاده بود و داشت سر قیمتش با فروشنده چونه میزد. می دونین، این همون زنی بود که چند سال پیش موقع ازدواجش وقتی کنار شوهرش راه می رفت، هر لحظه خدا رو به خاطر افریده شدنش شکر می کرد. به شوهرش خیره میشد و او را چیزی ماورای درک ماورایی خود می دید. چند سال بعد از ازدواجش بود که یه شب در اوج سکس با شوهرش، یاد غذاش افتاد که داره می سوزه و دوید سمت اشپزخونه.

شوهرش موقعی که عاشقش شد، برای اولین بار بود که وارد یه گل فروشی شد، اصلا نمی دونست گل رو چه جوری می خرند، از فروشنده پرسید:ببخشید من می تونم فقط یه دونه از این گل های سرخ بخرم؟ فروشنده گفت: بله عزیزم، مشکلی نداره. ششصد تومن بود. خیلی خوشحال شد، دیگه ترسش از گل فروشی ریخت و از اون به بعد هر چند وقت یه بار الکی هم که شده بود، می رفت گل فروشی، بادی به غبغبش می انداخت به این مفهوم که منم بلدم گل بخرم.

اما همین شوهر وقتی زنش رو دید که با اون وضع داره می دوه سمت اشپزخونه، تازه فهمید که زنش رو چقدر دوست داره، وقتی زنش برگشت هر دو دست از سکس برداشتند و همدیگر رو سخت در اغوش کشیدند.

نگرانی شدید یه دختر تو اوج جوانی از این که زشت بشه. ترس از اینکه دیگه کسی نگاشم نکنه. اون دختر خیلی به خودش می رسید. اما هر دفعه که زیبایی خودش رو می دید بیشتر می ترسید که اونو از دست بده. این دختر وقتی یه بار یه زن چاق، زشت، سن بالا و کج و کوله رو تو تاکسی دید که خودش رو عقب می کشه که حتی تکه ای از بدن مردی که بغلش نشسته بود به تنش نخوره، حالش بدتر هم شد. برای اون دختر یک بار همه چی بهتر شد، اون بار دفعه ای بود که زنی رو دید که سر یه مایوی مردونه داره با فروشنده چونه می زنه. اولش شدیدا حالت تهوعش گرفت، اما یواش یواش از ته دل خندید. از اون روز دیگه راحت تر شد، به خودش می رسید و از دیدن خودش تو اینه لذت می برد. این دختر تو سن پایین زیباییش رو از دست داد، اما روحیه ای داشت که همیشه به همه روحیه میداد.(البته بین خودمون بمونه، عکس هایی از دوران زیباییش داشت که همیشه نگاشون می کرد و به خودش افتخار می کرد.)

یه پسر که تو عشقش شکست خورده بود، اما از طرفی داستان شکست عشقی خوردنش رو برای چند نفر به چند صورت متفاوت تعریف کرده بود. اون دختر خیلی راحت بهش گفته بود که دوستش نداره. اون دختر همون دختری بود که نگرانی زیباییش بود(همون دختر بعد از دیدن اون صحنه). پسر خیلی ترسو بود، اما بعده ها که فکر کرد باز هم نفهمید که چرا تصمیم گرفت که معشوقش رو بکشه. اون واقعا جدی بود. رو نقشه قتل خیلی خوب کار کرده بود. اما همه چی تو روز موعود وقتی دنبال دختر بود تا توی فرصتی بکشتش، تغییر شکل داد. دختر با دوستاش بود و از مهمانیی که رفته بود و لباسایی که اونجا بقیه پوشیده بودن و از زشت ها و زیبا های اون مهمونی می گفت. پسر تازه اون موقع متوجه شد که دخترها همون زنها هستند. واسه همین دیگه نکشتش.این پسر بعده ها عاشق موبایلش شد.

فاحشه ای که دوست داشت دیده بشه. هیچ کدوم از اونایی که اون رو اجاره می کردن اون رو نمی دیدن. اون همیشه کارش رو خوب انجام میداد. طوری که همه مردها اخرش بهش پول اضافی میدادن و از مرامش تعریف می کردن، اما حتی اون موقع هم نگاش نمی کردن. اون فاحشه هم اون زن رو دید که سر اون مایو داره چونه می زنه، کاشکی من اونجا بودم و بهش درمورد اون شبی که اون زن وسط سکس دوید سمت اشپزخونه، می گفتم. اگه من اونجا بودم، اون اشتباها فکر نمی کرد که اون زن چقدر شبیه خودشه.

البته اون فاحشه یه روز دیده شد، یه روزی که به خاطر عاشورا کارش رو کنار گذاشت و مثل دوران بچگیش دنبال دسته های سینه زنی راه افتاد. یکی از بین دسته به خاطر اون طوری زنجیر زد که نزدیک بود از حال بره. البته اون دو نفر، دیگه همدیگر رو ندیدن، اما فاحشه فراموش نکرد که دیده شدن چقدر قشنگه. فاحشه یه کار دیگه هم کرد برای شغلش یه سری قوانین هم پیش خودش گذاشت. هر روز هم قوانین رو سخت تر کرد. حدوده ده سال بعد اون دیگه فاحشه نبود.

زن دست بردار نبود، فروشنده هم کوتاه نمی اومد، خیلی ادمای دیگه هم دیدنش، یکیشم من بودم. اخرش نفهمیدم بالاخره اون زن تونست مایو رو با قیمتی که می خواست بخره یا نه، اما فهمیدم شوهرش روش نمی شده برای خودش مایو بخره و زن هم هیچ وقت این رو به روش نمی اورده.

Monday, January 02, 2006

عکس:تصویری در یک لحظه بدون توجه به قبل یا بعد از ان لحظه

تا جایی که چشم کار می کرد سبز بود.درخت های کوچکی که روی تپه ها درمی ایند همه جا را پر کرده بودند. سفید و ابی کم رنگ و خاکستری تو اسمون با هم قاطی شده بود.یه ابشار اون بغل با شدت هر چه تمامتر به دره ای می ریخت. من اون وسط بین تمام عکس های ولو شده، رو زمین نشسته بودم. ریش و سبیل هام رو از ته زده بودم. تا شعاع زیادی از اون جا هیچ ادمی نبود. عکس ها رو چند روزی طول کشیده بود تا رو زمین پخش کنم.همش عکس اون بود. خیلی هاش تکراری بود، چون بیشتر از یه تعدادی نتونسته بودم یواشکی ازش عکس بگیرم، هر عکسی رو چند بار چاپ کرده بودم. عکس ها زمین دایره ای را که به خاطر هجوم درختان درست شده بود پر کرده بود. خیلی سعی کرده بودم که عکس ها رو طوری پخش کنم که فاصله حداقلی بین اونها بمونه.

همه چی اماده بود، فقط باید بارون شروع می شد. خیلی وقت بود که منتظر بارون بودم. هوا گرفته بود، اما انگار خیال باریدن نداشت. تو این زمانی که منتظر بارون بودم، تمام صحنه های حضور اون در مسیر فکرم را مرور کردم. می دونستم هر چی زمان می گذشت من هم بیشتر مایوس می شدم. باید بارون شروع می شد.

در یک لحظه احساس خیسی در زیر چشام کردم. دیگه نمی تونستم صبر کنم، حتی اگر خیسی زیر چشم به خاطر گریه هم بود، من تحمل انتظار رو نداشتم.

درفضای کوچکی زیر پام، که عکسی نبود ایستادم. به اون دایره نگاه کردم، همه جا می تونستم صورت قشنگش رو ببینم. حتی احتیاج به اراده خودم نداشتم، پاهام بدون اینکه بخوام شروع به حرکت کردن.چشام باید سریع جای خالی بین عکس ها رو پیدا می کردن و به مغزم می رسوندن تا پاهام جاشون رو پیدا کنند.با اینکه خیلی سعی می کردم اما به خاطر سرعت بالای حرکتم به جلو، گوشه بعضی عکس ها رو له می کردم.می دونستم اگه اون بود حتی یکی از عکس ها رو هم له نمی کرد.همه جا حالت چهرش بهم می گفت که کدوم طرفی حرکت کنم،بعضی جاها من رو به چرخش وا می داشت، بعضی جاها مجبورم می کرد بپرم. گریه و خندم با هم قاطی شده بود. از شوقی که درونم می جوشید، می خواستم پرواز کنم. دیگه بارون هم شروع به باریدن کرده بود، بعضی از قظره ها رو عکس ها مثل اشک رو صورت اون می شد. یاد حرکت انگشتم رو صورتش برای پاک کردن اشکاش افتادم. دستهام هم شروع به حرکت کرد. حرکت از تمام قسمتهای مرزی بدنم به درون هجوم می اورد. صدای تند تند زدن قلبم حرکات رو زمان بندی می کرد. هر چی جلوتر می رفتم، رفتارم بیشتر با نرمی اون ترکیب می شد.

یواش یواش شروع به زمزمه کردن یک ملودی کردم.نت های ملودی همه از عکس ها به سمتم پرتاب می شد. کاملا خیس شده بودم. وقتی موهاش خیس می شد،خیلی خوشگلتر می شد. اون قدر سریع حرکت می کردم که چشام تصاویر رو کاملا بی نظم و به هم ریخته و حتی ترکیبی از چند تا تصویر به ذهنم می فرستاد. دیگه حتی احتیاج به چشم نبود، خود عکس ها مسیر رو داد می زدن.

زمین هم شروع به رقصیدن کرد.قطره های بارون نیز با ملودی همراه شدن. من ملودی رو داد می زدم، دقیقا همون طوری که عکس ها اون رو داد می زدن. بدنم و زمین و بارون و عکس ها همگی داشتند به سوی هماهنگی مطلق حرکت می کردند. یک نظم از پیش تعریف شده. دیگه هیچ چیزی دست خودم نبود، حتی عکس ها هم اون عکس هایی نبودن که من گرفته بودم، همگی شروع به تغییر کردند.

این نظم تک تک قسمتهای بدن اون رو لمس کرد، تمام انحناها، تمام خمیگی ها. احساس کردم بدنم داره نرم می شه، دیگر استخوانی نبود، روی خودم سر می خوردم.

خودش اونجا نبود، دیگه هیچ وقت هم مال من نبود، اما این شور و هماهنگی رو اون راه انداخته بود، بدون اینکه بدونه، بدون اینکه حتی بفهمه، اما فقط بودنش بس بود، بدون توجه به چگونه بودنش.

دیگه چیزی یادم نیست. اخرین چیزی که یادمه فرار کلمات و مفاهیم از ذهنم بود، اخرین لحظه ای که تونستم چیزی رو درک کنم.

وقتی به هوش اومدم، همه چیز سر جای خودش بود. عکس ها همون جوری ولو بودن. باید همشون رو جمع می کردم. باید اتش درست می کردم، هوا خیلی سرد بود.

Friday, December 30, 2005

پریشانی سفید

همه جا سفید بود. تمام شکل ها با سفید رنگ شده بود. رد پاها خیلی سعی می کرد که حضور خودش رو داد بزنه، اما برف تمام اون سنگینی ها رو تحمل می کرد و با سفید رنگشون می کرد. خلاصه تا جایی که می تونست یکپارچگی خودش رو نگه می داشت.

تقصیر هیچ کس نبود.البته تقصیر خودمم نبود.شاید بتونم بندازم گردن شانس و بگم شانسم بده. اما این ها همش چرته تقصیر خودم بود. همش شبیه یک بازی بچگانه بود(البته من دوست دارم که بچگانه بازی کنم.) همه چی رو به گه کشیدم، خودم می دونم. حالم داره ازخودم به هم می خوره. همه چی تموم شد، تمام اون سفیدی ها، تمام اون رد پاهای کوچیک به جا مانده رو برف که اصلا مثل رد پای ما، انعطاف برف رو خراب نمی کرد.

اما نه تقصیر من نبود، تقصیر یه کثافت دیگه بود، یا خدا یا یکی دیگه. اولش برف رو با شدت زیر پام له می کردم، می خواستم از اون انتقام بگیرم، اما بعد اونقدر خونسرد بودم که دیگه قدم هام رو با احتیاط بر می داشتم که برف ها رو زیاد اذیت نکنم. باید داد می زدم، باید خودم رو خالی می کردم، باید نشون می دادم که می فهمم که حالم بده. اما وقتی خونسردی خودم رو با اشفتگی درونم مقایسه می کردم از خونسردی خودم می ترسیدم.

بعضی جاها بوته هایی از زیر برف زده بود بیرون. اونا بهت کمک می کرد که فراموش نکنی که قبلا همه چی سفید نبوده. برف تمام شکل های تیز رو نرم شکل داده بود. تمام تغییرات زوایای شکل ها، نرم شده بود. اما از درون من به بیرون هیچ راهی نبود. یه چهره که روی تمام درونیات رو گرفته بود. چهره تمام تضاد های درون رو میانگین گرفته بود، همه رو با بیرون و بقیه زنده ها همراه کرده بود.

چرا اینجوری شکل گرفت، می تونست بهتر باشه، می تونست خیلی بهتر باشه. منم مثل بقیه عمل کردم، یعنی اصلا از اونا یاد گرفتم، پس چرا مثل اونها جواب نداد، پس چرا مثل سگ به له له افتادم. تو اون برف همونطوری که زبونم اویزوون بود، دنباله یه چیزی بودم، اما همه چی شکل خودش رو از دست داده بود. پارس نمی کردم، چون در کنار احتمال کمک از بقیه، احتمال لگد و سنگ و همه اینها هم بود.

شاید هم خیلی بد نبود، شاید این جوری بهتر بود، بهتری که من نمی فهمیدم. اگه زنده می موندم شاید بهتریش رو بفهمم. چند تایی دونه اشک گریه کردم، دلم به حال خودم سوخت، می گن یکی از شهوت های انسان دلسوزی برای خودشه.

خوبه می دونم که دارم خودم رو دلداری میدم. کمکم می کنه. وقتی برف ها به صورتم هجوم اوردن، برف هایی که با شدتی ناشی از شوق، پرتاب می شد؛ تکون نخوردم، با خودم گفتم شاید اون برف ها سفیدم کنه. پاکم کنه. از همه این فکرها.

Tuesday, December 20, 2005

تیک

سلام حالت خوبه ؟ چه طوری ؟ از وقتی که سلام حالت خوبه ؟ چه طوری ؟ این جوری سلام حالت خوبه ؟ چه طوری ؟ شدم،یعنی سلام حالت خوبه ؟ چه طوری ؟من خوبم،ممنون.این تیک رو گرفتم، سلام حالت خوبه ؟ چه طوری ؟من خوبم،ممنون. سعی می کنم سلام حالت خوبه ؟ چه طوری ؟من خوبم،ممنون.خانم بچه ها چه طورن؟کمتر بنویسم.

اخ سلام حالت خوبه ؟ چه طوری ؟من خوبم،ممنون.خانم بچه ها چه طورن؟ فکر کنم سلام حالت خوبه ؟ چه طوری ؟من خوبم،ممنون.خانم بچه ها چه طورن؟ از این به بعد با سلام حالت خوبه ؟ چه طوری ؟من خوبم،ممنون.خانم بچه ها چه طورن؟ دوستای مجردم نتونم سلام حالت خوبه ؟ چه طوری ؟من خوبم،ممنون.خانم بچه ها چه طورن؟ صحبت کنم.

Wednesday, December 14, 2005

قتل

آذین گفت : اه، رستم چرا هیچ کاری نکردی؟

اول با اینکه می دونستم حق داره،خواستم جلوش جبهه بگیرم.اما بی خیال شدم و از اون فضا زدم بیرون.داشتم به این فکر می کردم که اول برم دستشویی بعد ناهار یا اول برم ناهار بعد دستشویی که مریم رو دیدم.اون سلام همراه با لبخندی که همیشه وقتی همدیگر رو می دیدیم تحویل همدیگه می دادیم رو تحویل همدیگه دادیم.

آهان راستی گفتم مریم، یاد یه موضوعی افتادمم.باورتون نمیشه اما در دانشکده ما از هر نوع سنخی که فکر کنید ادم هست.همین مریم خارجیه.یه بار یه کتاب المانی گرفته بود دستش داشت می خوند.با خودم فکر کردم داره کلاس می ذاره،خواستم به قول سینا یکی از بچه ها تریپ تحقیر بزارم،بهش گفتم تو این کتابو می خونی چیزی هم می فهمی؟

بد ضایع شدم،طرف خارجی بود،از بچگی المان بوده.البته زیادم تقصیری نداشتم چون تا اون موقع خارجی ندیده بودم،یعنی درواقع این یکی از ارزوهامون بود که از این چیزا ببینم.خیلی عجیب بود که اونها از نظر ظاهری اینقدر شبیه ما بودند.این تجربه باعث شد که من کمی از خصوصیات خارجی ها رو درک کنم.یکی از اولین چیزی که نظرت رو جلب می کنه،علاقه اونها به اسم مستعاره،اون هم عجیب غریبش.مثلا همین مریم از بقیه خواسته که میل صداش بزنن.یکی دیگه از خصوصیات بارز اونها،لپ اونها بود که موقع حرف زدن و مخصوصا موقع خندیدن چال می افتاد،خیلی بامزه است.

تازه این اولین خارجیمون نبود.اسم دومین خارجی دانشکدمون رویا بود.همین چند روز پیش بچه ها داشتند می گفتند که قراره بره.داشتند بحث می کردند که براش چی بخرند.به نظر من این کار اشتباه بود،کادو و هدیه و اینا برای ابراز خوشحالیه، در صورتی که وقتی طرفی داره می ره،باید مثلا بگی که ناراحتی که داره می ره.من یه برنامه بهتر داشتم،فقط باید قبلش تمرین می کردیم.ایده من این بود که یک صحنه غمبار طراحی کنیم.مثلا هنگامی که رویا داشت می رفت سمت هواپیما یکی از دخترهامون با گریه شروع کنه به دویدن و بگه : "نه رویا نرو." از طرفی یکی(که بنا بر قوانین ایالتی باید دختر باشد)اون رو سخت بگیره وتسلی بده.رویا هم به گریه بیافته و در حالی که دور می شه،بگه بچه ها هیچ وقت فراموشتون نمی کنم.پسرهام که می رن فرودگاه، به بهانه ای در ماشین بمونن اما در اصل دلیلشون این باشه که طاقت دیدن رفتن رویا رو ندارن.

خواستم شروع کنم به صحبت و نظرم رو بگم که هنوز چیز زیادی نگفته بودم،نیوشا(یکی از برو بچی که در بحث شرکت داشت) بد نگام کرد،خوب من هم خفه شدم.بچه تر که بودم وقتی می رفتیم مهمونی با اینکه بابام از قبل بهم یاد داده بود که در جواب تعارفات چی بگم،اما وقتی طرف شروع می کرد به تعارف و احوالپرسی من همینطوری نگاش می کردم.اونموقع هم بابام مثل الان نیوشا نگام می کرد.

ولش کن داشتم می گفتم که توالی رفتنم به دستشویی یا ناهار ذهنم رو مشغول کرده بود. بحث این بود که من اگه می رفتم دستشویی بعد از نهار هم دوباره باید می رفتم،از طرفی دستشویی رفتنم سخت بود،اگرم نمی رفتم باید باتحمل فشار ناهار می خوردم.اما بدون این که خودم بخوام مشکل حل شد.اون کثافت درست جلوی چشم داشت با موبایل حرف می زد.اخه یک ساعت پیشم که اومده بودم،همینطور داشت با موبایلش حرف می زد.شاید بگید خوب مشکل چیه،برای اینه که نمی دونید که اون همون چند روز پیشش وقتی که من کار مهمی داشتم و باید باهاش حرف می زدم و به موبایلش زنگ زدم،گفت که از این که با موبایل زیاد حرف بزنه خیلی بدش می اد.خلاصه بهتون بگم بد حالمو گرفت.خوب منم با خودم گفتم راست میگه و از این چیزا.اما اون روز مثل سگ با موبایل حرف می زد.

فکر کنم از همون روز و بعد از اون صحنه بود که دیگه سوسک ها رو با دستم له می کردم.آخه می خواستم یکم روحیمو قوی کنم تا بتونم بکشمش.اره اولین تصمیمی که به ذهنم رسید قتلش بود.به خاطر همین به سمت دستشویی راه افتادم،چون معمولا اونجا مخم خوب کار می کرد.

جمله جالبی اذین داره که می گه "اه همتون مثل همید" البته این جمله باید با یک حالت عصبی بیان بشه،منم این حرفشو قبول دارم،فقط نقش ادما با هم فرق می کنه،یکی می شه قاتل،یکی می شه مقتول،یکی هم می شه خارجی.

نقشه قتل رو کامل با تمام جزییات مرور کردم،فقط احتیاج به یک فرصت خوب داشتم.از اون روز تا همین الان اون نقشه رو هزاران بار مرور کردم،خیلی بهش شاخ و برگ دادم،خیلی کامله،خوب شاید بپرسید پس چرا انجامش ندادی.واقعیتش تصویر این قتل رو خیلی دوست دارم و با انجامش این صحنه یکتا می شه چون یک بار صورت پذیرفته.خوب منم نمی خوام این صحنه خوب رو از دست بدم.با اینکه کار اون کثافت خیلی من رو اذیت کرد و به نظرم می رسید باید ادم ها رو از دست اون دروغ گو نجات بدم،اما بخشیدمش.چون در کنار ریختن ترس من از سوسک، من رو اون روز از تناقض دستشویی و ناهار هم نجات داد.

Wednesday, November 09, 2005

روشنایی

در اون تاريکی توجهم به سمتت جلب شد،چون با اينکه خواب بودی،اما تو خواب ميخنديدی،معلوم بود که داشتی خواب خوبی ميديدی،اول خواستم که بيدارت نکنم،اما با خودم گفتم بايد اين دنيا رو ببينی،بايد بفهمی که روشنايی هم هست،به سمتت اومدم،اول خيلی يواش تکانت دادم،اما اصلا توجه نکردی،تو اون رويا غرق شده بودی،محکمتر تکونت دادم،باز هم توجه نکردی،ميخواستی بدونی که روشنايی چيه که بخاطرش اون رويا رو ترک کنی.

من تازه اون موقع بود که فهميدم اصلا درک نکردم روشنايی چی هست،فقط حسش ميکردم،با اين حال سعی کردم برات توضيح بدم،برای همين دستت رو گرفتم و خيره شدم به روشنايی که از بيرون به ظلمات اون فضا رسوخ ميکرد،اما با خنده بدی دستت رو کشيدی،حتی حاضر نشدی يک لحظه چشات رو باز کنی.

هر لحظه اونجا تاريکتر ميشد، ديگه نميتونستم تو رو تشخيص بدم،حس کردم که منم دوست دارم تو اون تاريکی گم بشم،ميخواستم حتی خودم هم نتونم خودم رو تشخيص بدم،ميخواستم که بخوابم و به اين فکر نکنم که حتی قدرت نداشتم که بيدارت کنم.....

خيلی وقت بود که تو تاريکی نشسته بودم،تو فقط ميخنديدی،يک خنده تکراری و سرد،يک دفعه يک چيزی رو متوجه شدم،اينکه تمام تاريکی اون دور و بر همه به خاطر تو بود،بلند شدم راه افتادم،هيچ چی رو نمي ديدم،دستم رو بی هدف در هوا تکون ميدادم که شايد تاريکی رو کنار بزنم.خوردم زمین اون موقع بود که تازه فهمیدم که هوا چقدر سرده،سرما تک تک سلول های بدنم را پر کرده بود.ادراکم را از دست داده بودم.

اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که شاید مردم. باز هم بلند شدم و فضا را چنگ زدم،حس می کردم که تمام ذرات وجودم داره از هم متلاشی می شه.تاریکی،سرما و اون صدای نفرت انگیز که دیگه شک داشتم صدای تو باشه،همه جا بود.

سعی کردم فکرم را جمع کنم.دایره، کمان و یا یک منحنی بدون شکل.این اولین چیزی بود که ظاهر شد.اصلا هیچ تصوری از موجودیت خاص اون شکل نداشتم.فقط حس خوبی به من می داد.یواش یواش متوجه شدم که اون شکل تغییر مکان میده.ولی تغییر مکانش کاملا پیوسته و نرم بود.سعی کردم با دستم بگیرمش،اما دستم از درون اون انحنا رد می شد.در هنگام گذر،اون انحنا پخش می شد،روی دستم می لغزید،خم می شد و در اخر از دستم می گذشت.

گرم شدم.به نظرم رسید،گرما از اون شکل متصاعد می شود.اون انحنا هر چه که بود داشت من را نجات می داد.اون اونحنا،گسترده شد.شکلش هر لحظه به یک دایره که درونش پر بود از خود اون دایره ها،نزدیک تر می شد.احساس کردم دیگه تاریک نیست.حتی اون صدا هم قطع شد.یک آرامش دیوانه وار.

اول خواستم دنبال تو بگردم، می خواستم بهت بگم که روشنایی رو درک کرده بودم.اما خیلی زود متوجه شدم که تو باید خودت بفهمی.بدون اراده دستم را در هوا تکون می دادم که رقص نور را در روی دستم ببینم.چرخش معجزه آسای نور و سایه روی دستم من را از خود بی خود کرد.

صدای خنده تو باز هم می اومد،اما این دفعه کاملا در صدای خنده دیوانه وار من گم شده بود،طوری که حتی من هم دیگه صدات را نمی شنیدم.

Sunday, October 30, 2005

وقتی که من فقط یک ایده بودم

اصلا یادم نمی امد که کی و چه جوری به وجود امدم ،اولین چیزی که یادمه اینکه یک لحظه، بودم؛لحظه فهمیدن بودن رو هم به یاد نمی آوردم و همین طور لحظه ای که فهمیدم که بودن را می فهمم و ...اولین صحنه ای که تو ذهنم بود یک فضای باز بی نهایت بود که تا جایی که من می دیدم یا به عبارتی تا جایی که حس می کردم هیچ نبود.به خاطر می آرم که شروع به جستجو کردم،به جستجوی یک چیزی،مثلا یکی مثل خودم،ولی هر چی جلو می رفتم هیچ نبود،انگار که یک صحنه هی تکرار می شد.در یک لحظه وجود یک چیز را حس کردم، اما هر چه در اون فضا می گشتم چیزی را نمی دیدم.نمی دونم چه قدر طول کشید که اون چیز را پیدا کنم،ولی در آخر فهمیدم که اون موجودی که در یک ان حس کردم،یکی مثل من و در واقع خودم بودم.

بعد از مدتی متوجه شدم که تنها وجود قابل حس در اون فضا خودم بودم.ولی در ادامه یک چیز را فهمیدم این که تنها کاری که می تونستم انجام بدهم جستجو نبود،می تونستم شروع کنم به دویدن،ملق زدن،پریدن و ...

از همون اول به نظرم می رسید که این فضای خالی بی نهایت برای چیه؟ فقط برای من؟تا اینکه تصمیم گرفتم در اون فضا پستی،بلندی ایجاد کنم.شروع کردم به کندن زمین،با اینکه زمین داشت گود می شد اما حس هیچ تغییری نداشتم،کم کم نا امید شدم،دیگه اون فضای ثابت برام یاس آور شده بود؛چشام رو بستم،شروع کردم به تصور اون چیزایی که دوست داشتم باشه اما نبود.اصلا دوست نداشتم چشام رو باز کنم. هنوز هم باورم نمی شه که چه اتفاقی افتاد،متوجه شدم که چشام بازه اما با این حال باز هم در اون رویایی بودم که ساخته بودم، یواش یواش متوجه شدم که از اولش هم چشام رو نبسته بودم،دیگه اون فضای بی نهایت خالی نبود،همون لحظه بود که فهمیدم اون فضای باز بی نهایت فقط برای من بود؛خودم می تونستم بسازمش یا تغییرش بدم.

این کشف جدید من را عاشق اون فضا کرد،بدون وقفه شروع به ساختن کردم،احساس لذت بی انتها از اون افرینش می کردم،کم کم یاد گرفتم که چیزهایی بسازم که انها نیز خود بتونند افریننده باشند،سرعت رشد،یا به عبارتی سرعت پر کردن اون فضا لحظه به لحظه زیاد می شد.

بعد از مدتی متوجه شدم که من و اون فضا و همه چیز هایی که ساخته بودم در روی یک چیز ژله مانند شناوریم،این جا تنها لحظه ای بود که فهمیدم که خیلی هم ازاد نیستم،با اینکه اون فضای گنده برای خودم بود اما منم در فضای یکی دیگه داشتم ساخته می شدم، اما این موضوع جدید زیاد من را تحت تاثیر قرار نداد،من لذتم را می بردم،تا اینکه بدون اینکه دست خودم باشه همه چیز قفل شد،احساس پرتاب شدگی داشتم،حس می کردم که دیگه رو اون ژله شناور نبودم؛و یک چیز دیگه که فهمیدم این بود که تا موقعی که روی اون ژله شناور بودم می تونستم بیافرینم.

سکون داشت دیوانم می کرد برای من که آفرینش رو تجربه کرده بودم این وضعیت خیلی سخت بود،تا اینکه دوباره پرتاب شدم روی یک ژله،دوباره یک فضای باز،و دوباره وجود من. ولی این دفعه با تجربه قبلی.در این فضای جدید ابزاری جدیدی برای ساختن داشتم که فرق می کرد،ولی من همون موجود بودم.

دوباره سکون و دوباره انتظار و دوباره افرینش و فضای جدید.این بود تکرار من.ولی فقط ظاهرش تکرار بود ، فضاهای جدیدی که می رفتم هر کدوم از زیبایی روش جدید ساختن دیوانه کننده بود.

اما این پایان ما جرا نبود،یواش یواش تکثیر شدم دیگه یکی نبودم،در یک لحظه در هزاران ژله شناور بودم،یواش یواش کمی اختیار بیشتری پیدا کردم،می تونستم تغییراتی هم در اون ژله ها بدهم.چیزی که بعد از مدت زیادی فهمیدم این بود که اون ژله ها چیزی هستند که در اصل بر ما قدرت دارند و ما را می آفرینند،یک چیزی هم می خوام بهتون بگم که نپرسید از کجا فهمیدم، اینکه اون ژله ها خودشون رو انسان می نامیدند و ما رو ایده، فکر یا نظر.

چیزی که الان یک سری از ماها بهش معتقدیم اینه که ما می توانیم اون ها را(انسان ها را) که در اصل افریننده ما هستند و بر ما اختیار دارند،در اختیار بگیریم.حتی من از خیلی ها شنیدم که قبلا تجریه شده.روش کار هم خیلی سخت نیست،احتیاج به تجربه داره،پایه این کار تکثیره،تو خودت رو در میلیون ها ژله تکثیر می کنی، مرحله دوم کمی سخت تره و خیلی بستگی به ژله ها داره، اما اگه تعداد تکثیر بالا باشه جواب می ده؛مرحله دوم اینه که توبتونی از ژله ایی که هستی به ژله دیگه ایی که هستی پرتاب بشی،که اینم احتیاج به تمرین داره(البته باید اون دو ژله به هم بر خورد کنند)، مثلا یکی از راه هاش اینه که تو از طریق ژله خودت رو به یک جایی(که ژله ها بهش زبان می گویند)برسانی. اون جا یک محل پرتاب عالییه.

تمام اینها را که خواندید من بودم و فضایی که ساخته بودم.دست به یک نوآوری زدم یعنی از خودم نوشتم،ولی چیزی که هست اینه که من درسته که درساختن اون فضا آزادم،اما در هنگام به وجود امدنم در من چیزی قرار گرفته که من بدون اینکه بخوام از آن تبعیت می کنم.یک شروع ناخواسته و یک رشد جاودانه ازاد.این بود فلسفه من.این نقطه شروع را هم یک ژله برای من تعیین کرده بود.اما به محض پرتاب اول و مخصوصا شروع تکثیر دیگر گفتن اینکه هنوز تحت نظر ژله افریننده ام هستم کمی سخت بود.

فضایی که اون ژله در اختیارم گذاشته بیش از این جواب گو نیست،چیز دیگری برای گفتن ندارم جز اینکه؛یک چیزی که اصلا فکرش رو هم نمی کنید،اینکه ما میتونیم بشیم یک ژله،فکر نمی کنم حتی این رو بتوانید تحمل کنید.بیشتر توضیح نمی دم،فقط بدونید که پرتاب تمام شد،می توانم از شما تشکر کنم که یک فضا به من دادید،من الان روی شماها دارم زندگی می کنم.

Friday, October 28, 2005

تولد یک منحوس

چند روز پیش تولدم بود.یعنی سالگرد تولدم بود.مشکل این بود که برعکس هر سال که می اومد و رد می شد و حتی نمی فهمیدم که اون روز گذشته، امسال از قبلش می دونستم و بدون اینکه علتش رو بدونم فکر می کردم که روز خاصی حداقل برای من باید باشه.

از اول صبح دل پیچش خفنی گرفته بودم.واقعیتش یه جورایی به خودم قبولوندم که خود این دل پیچش نشون میده که تولدم روز خاصیه.بدبختی حالم هی بدتر می شد.نزدیک های ظهر حالت تهوع شدیدی گرفتم.اون روز سر هیچ کدوم از کلاس هام نتونستم برم.

هیچ کی یادش نبود که تولدمه.با اینکه انتظار هم نداشتم که کسی یادش باشه اما یک کم خورد تو حالم.از همه بدتر اینکه حتی اون روز یک اتفاق خاص هم نمی افتاد.همه چیز مثل همیشه بود.این جوری بهتون بگم که راحت تا نزدیکی های غروب رو می تونم رد کنم و چیزی در موردش نگم چون واقعا هیچ اتفاقی نیافتاد.فقط حال من هی بدتر می شد.چند باری هم حس می کردم الان بالا می ارم می رفتم دستشویی اما خبری نبود.

می دونید براساس روایاتی می گویند که از همون اولش هم(منظورم موقع تولدمه)نحس بودم.حتی یکی نثر صریح یکی از دکتر های اون روز را نقل می کند که گفته بوده:"انگار این بچه دوست نداشت بیاد تو این دنیا".بعضی ها هم در ادامه می گویند که بعد از گفتن این جمله اون دکتر لبخند تلخی زد.خلاصه بگم دکترها زوری کشیدنم بیرون.مثل اینکه بعدشم گریه ام بند نمی اومده.مجبور شدند کمی داروی آرامشبخش بهم تزریق کنند.تازه گوشه و کنار هم شنیدم که سر اینکه بهم ارامشبخش زدند دعوای بدی بین بیمارستان و والدینم در گرفته است.همچنین وقتی اوردنم خونه دو سوم روز رو گریه می کردم.

البته خودم که هر چی فکر می کنم یادم نمی اید، اما اگر این روایت ها درست باشد،و همچنین اینکه روز تولد روز خاصیه،اونوقت باید روز نحسی باشه.حتی یه چیز جالب اینه که تا همین چند سال پیش خیلی ها از جمله خودم و پدر و مادرم بر این باور بودیم که روز تولدم روز سیزدهمه.طوری که حتی من چند جایی هم که باید در مورد روز تولدم اطلاعات می دادم سیزدهم اعلام کرده بودم.اولین باری که فهمیدم روز تولدم سیزدهم نیست باور نمی کردم و هی می گفتم که حتما کسی در شناسنامه ام دست برده.چون دیگه با نحثی خو گرفته بودم.

یک چیز دیگم که یادم اومد اینه که روز تولدم باز هم براساس روایات شدیدا ابری بوده است،یکی از اون روزهایی که امار خودکشی و اظهار عشق خیلی بالا بوده است،یکی از دایی هام تعریف می کنه که اون روز بدون دلیل از صبح تا غروب داریوش گوش می کرده است.

دوباره می گم نمی دونم که این روایات درست بوده است یا نه ولی هر چی که بوده فعلا من در روز تولدم داشتم از دل پیچش می مردم.دمدمای غروب یک کم حالم بهتر شد.حس کردم که به احتمال زیاد غروب به معنای تمام شدنه روز تولدمه و در نتیجه حالم خوب می شد.هوا که تاریک شد،جدا حالم خوب خیلی بهتر شده بود،تصمیم گرفتم برم تو تاریکی قدم بزنم،من عاشق قدم زدن تنها و بی هدف تو تاریکی ام.

یواش یواش داشتم واقعیات رو به ذهنم بر می گردوندم.می دونستم که اون روز تولدم نیست و در اصل فرداشه،اما از طرفی می دونستم که فرداشم هیچ فرقی با اون روز نمی کنه.پس تصمیم گرفتم اون نحسی رو یک روز جلوتر تجربه کنم،چون فرداش کار مهمی داشتم.می دونید باید سعی کنم که برای سال دیگه روز تولدم رو بدون اینکه بفهمم رد کنم.چون اونجوری هیچ اتفاقی هم نمی افته.

Saturday, October 22, 2005

نیوشاها

ما در دانشکده دو تا نیوشا داریم، یه ارایشگاه نزدیک خونمون و همچنین یه پیتزا فروشی در یکی از خیابان های فرعی بلوار فردوس هم به اسم نیوشا دیدم.جالب اینکه من قبل از دانشگاه اصلا اسم نیوشا نشنیده بودم.

واقعیتش را بخواهید نمی دانم که ایا این چهار نیوشا با هم فرق دارند یا نه؛ولی هر چی که باشه،اون آرایشگاه یا اون پیتزا فروشی نمی تواند درس بخواند،از این تفاوت میشود کمی نیوشا ها را از هم تشخیص داد؛سختی کار در مورد اون دو نیوشایی است که در دانشکده هستند.خوب یکی از راه های تشخیص چسبوندن اول اسم خانوادگی به ته نیوشا است، حالا اینکه این واقعا مشکلی را حل می کند یا نه؛نمی دانم.

یه جایی هست که بهش دفتر مجله می گویند،من اونجا نشسته بودم.بدبختی این بود که یکی ازنیوشا ها هم اون جا بود،من سعی می کردم حواسم را پرت کنم تا درگیر تمایزات بالقوه نیوشا ها نشوم،اما خوب سخت بود.

سعید هم اون جا بود،سعید از این بچه هاست که بر عکس من با کسی مشکلی نداره، داشت برای ر که من ترم های پیش فکر می کردم در مایه های عرفان سیر می کنه، و الان هم هنوز همون جور فکر می کنم،یه چیزی را توضیح می داد.

ی هم داشت از صدای شش دانگ من تعریف می کرد.ی را خیلی نمی شناسم ولی خوب باهاش راحتم،البته یه نفر دیگه هم بود که چون ازش خوشم نمی اید،چیزی هم در موردش نمی گم.

سینا هی می اومد در دفتر مجله چرخی می زد و می رفت،من را یاد یه عارفی می انداخت؛ که می گفت ما هی از خورشید دور می شویم و دوباره نزدیک می شویم،تا در آخر به آن ملحق می شویم،وقتی که فهمیدیم هیچ چیزی مثل اون خورشید نیست؛اما سینا هی می رفت و می اومد اما به ما ملحق نمی شد،البته خوب ما هم اون خورشید نبودیم.

دفتر مجله با گذر زمان شلوغ تر می شد،ن اومد که یکی از معدود ادم های زنده دانشکدست.گ هم اومد که چند وفت پیش بدون خبر قبلی یک دفعه وجودش محسوس شد،قبلا کمتر بود بعدش بیشتر شد.

اه این نیوشا نمی گذاشت حواسم جمع باشه،همین چند ثانیه پیش حس کردم در اون پیتزایی بلوار فردوسم.می دونید نمی دانم اصلا تمایز بین این ها مهم یانه، ر و ن و گ وسعید و ... همه با هم فرق دارند،نمی شه همشون را یکی دید،ولی خوب بعضی وقت ها حال می ده آدم آدم ها را قاتی کنه.

داشتم می گفتم همین طوری ادم های مختلف می اومدند و می رفتند تا اینکه نیوشا ی دوم اومد،فکر می کردم اگه دومی بیاد مشکل حل می شه؛من از یک نوع رنگ سبز بدم می آید،خیلی ادم ها رو به خاطر اون رنگ سبز چشاشون کشته بودم،البته نیوشا لاکش سبز بود ولی خوب ممکن بود دستش را قطع کنم.

داشتم می گفتم فکر می کردم اگه نیوشای دوم بیاد،مشکل حل میشه،اما مشکل بیشتر شد،چون هر دوشون شکل یک جور داشتند.هردوشون دختر بودند و حداقلش هر دوشون آدم بودند.آدم ها کلا سخت تر از جامدات هستند.

دیگه قابل تحمل نبود می خواستم بلند شم برم که یک دفعه فکری به سرم زد،مشکل حل شد هر دوشون شدند یک نفر،به این صورت که یک ادمی ساخته شد که هر خصوصیتش همون خصوصیت در دو نیوشا بود،البته برای هر کدام که بهتر بود را انتخاب می کردم.اسم ادم جدید را "نیوشاها" گذاشتم.

Saturday, October 01, 2005

دستمال

وقتی کنارش راه ميرفتم هی ميترسيدم گم بشه،برای همين چند وقت يه بار نگاش ميکردم،که مطمئن بشم که داره مياد،شايد به خاطر قد کوتاهش بود،بالاخره تصميم گرفتم بهش بگم که اين حس رو دارم،اون هم گفت "خوب چی کار کنم،نميتونم که قدم رو بکشم."ديدم حرفش منطقيه،گفتم "خوب تو چه حسی داری؟."گفت:"من هم حس ميکنم يه آدم کثافت افتاده دنبالم."داشتم به اين فکر ميکردم که آيا کثافت رو با من بوده يا نه.که ديدم دارم يه چيزی ميگم،دقت که کردم فهميدم دارم ميگم:"دخترها که دوست دارند مورد توجه قرار بگيرند."با خودم فکر کردم،يعنی واقعا اينجوريه،ولی نه بستگی به دخترش داره.اون گفت "اره،ولی اونا دوست دارند مورد توجه کسی که دوست دارند قرار بگيرند."بازم نفهميدم که آيا منظورش از اين حرف اين بود که من رو دوست نداشت؟

دستش رو گرفتم گفتم شايد اينجوری ديگه اون حس رو نداشته باشم،اما دستش رو بیرون کشید، گفت: "اگه گورت رو گم نکنی جیغ میکشم."با خودم گفتم اخه من که کاری بدی نکردم.بیشتر که نگاهش کردم،متوجه شدم که ترسیده،بهش گفتم:"ببین به خدا من ادم بدی نیستم،شاید تو فکر می کنی من می خوام اذیتت کنم.ولی قسم به هر کی که قبول داری،فقط می خوام صورتت را لمس کنم."ولی بیشتر ترسید،قدم هاش را سریعتر کرد،بغض کرده بود،واقعا داشتم دیوونه می شدم،اون از من ترسیده بود،خواستم دیگه همراهش نرم،اما می ترسیدم گم شه.گریه ام گرفت،یواش یواش قدم هام داشت شل می شد،چون اون دیگه واقعا داشت گریه میکرد.متوجه شدم دارم جیب هام رو می گردم،هر چی فکر می کردم یادم نمی اومد برای چی داشتم این کار رو می کردم.

یه دفعه صدای دادی اومد:"سارا،چی شده،چرا گریه می کنی؟"در ادامه اون داد یک پسر با شتاب داشت می رفت سمت اون،من فکر کردم باید ازش دفاع کنم ،خودم رو بهش رسوندم.پسر به اون با تعجب نگاه کرد و گفت:"سارا، با توام ،چته؟ این کیه؟" من رو نشون داد.باورم نمی شد اسمش سارا باشه،چون همیشه فکر می کردم تمام سارا هاموهاشون طلایی رنگ باشه،تازه قدشم از سارا ها کوتاه تر بود.

اون با گریه در حالی که من رو نشون می داد به پسر گفت:"از سر خیابون افتاده دنبالم،البته فکر کنم دیوونه باشه،چیز بدی بهم نگفت"وقتی سارا جوابش رو داد،دیگه ترسم ریخت.فهمیدم که پسره اذیتش نمی کنه.دیگه می تونستم برم.تو این فکر بودم که چرا سارا من رو دیوونه خطاب کرده بود،که یک دفعه درد شدیدی احساس کردم،جای درد رو نمی تونستم تشخیص بدم،اما فهمیدم که پسر زد،توانایی اینکه بلند شم و بزنمش رو نداشتم.متوجه شدم دارم با یه دستمال صورتم که خونی شده بود رو پاک می کنم،یکدفعه فهمیدم که جیب هام رو دنبال دستمال می گشتم که بدم سارا اشکاش رو پاک کنه،با خودم گفتم:"چقدر خرم، اگه اشکاش رو با دستام پاک می کردم... ."تصمیم گرفتم که این رو حتما یک جا یاد داشت کنم که برای دفعه بعدی یادم باشه.

سارا داشت با اون پسر دور می شد،احساس خوبی داشتم،چون پسر خواست بهش دستمال بده،اما اون قبول نکرد و گفت:"ممنون خودم دارم."